اين چند خط رو لاي جزوه هاي دوره دانشجوييم توي يزد پيدا کردم نمي دونم در چه حسي اينا رو نوشتم.
صدايي تلخ مي خواند مرا
که برخيز
برخيز و به ياد آور که هستي
صدايي سرد از جنس نگاه
تلنگر مي زند
بر سکوت لحظه هايم
لحظه هايم در نگاهي خسته از پاييز بي باران
در صدايي مملو از باران بي رعد
مي شکافند
من و تنهاييم از باور شبهاي يلدا عاجزيم
شبي آکنده از غصه
شبي سرشار از لحظه
شبي لبريز از ناباوري ها
شبي که جز صداي بوف کور
نمي آيد صداي ديگري
شبي که هق هق چرخ کبود
مي شکافد سينة صد پارة خود را
و باراني عظيم
بر زمين آغاز مي گردد
شبي که چشمهاي منتظر بر در
دگر نوري نخواهد ديد
شبي که از پسش رگبار و طوفانها
بر عابر پير گذرها
امان نخواهد داد
و من
تنها
فقط با فانوس خاموشي در دست
بر سر راهش
منتظرم خواهم نشست
تا بيايد
و در آغوش گيرم
تمام لحظه هايش را

