تبليغاتX
همه جا آسمان همین رنگ است

 

بر سر آسمان دل ابريست كه نه مي بارد و نه ميگذرد

دلم از دست زندگي تنگ است، همه جا آسمان همين رنگ است

همه جا آسمان دلهاشان هاله اي غبار غم دارد

زندگي ها به هر زمان و مكان چيزي از حد خاص كم دارد

راه پرسنگ و رهگذر لنگ است

همه جا آسمان همين رنگ است

از قديم گفته اند و مي گويند:

هيچ رنگي بالاتر از سياهي نيست

هست ؟.....؟

هست!هست.

وليکن نميتوانش ديد

اين فوق سياه نيرنگ است

همه جا آسمان همين رنگ است

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه هفدهم آذر 1388 و ساعت 13:51 |
 

غره مشو كه مركب مردان مرد را در ریگزار باديه پي ها بريده اند


نوميد هم مباش كه رندان جرعه نوش ناگه به يك ترانه به مقصد رسيده اند

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه هشتم مرداد 1388 و ساعت 10:28 |

 

سقراط را همواره مشغول قدم زدن در بازار اصلي شهر مي ديدند.

يك روز ، يكي از شاگردانش پرسيد : استاد ، از شما آموختيم كه يك حكيم ، زندگي ساده دارد. شما حتي يك جفت كفش از خود نداريد.

سقراط پاسخ داد : درست است.

شاگرد ادامه داد : با اين حال ، هر روز شما را در بازار شهر، و در حال تحسين كالاها مي بينيم. آيا اجازه مي دهيد پولي جمع كنيم تا بتوانيد چيزي بخريد؟

سقراط پاسخ داد: هر چه را كه مي خواهم دارم. اما عاشق اين هستم كه به بازار بروم تا ببينم آيا بدون انبوه اين چيزها، همچنان خشنود خواهم ماند ؟

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه پنجم مرداد 1388 و ساعت 8:36 |
 

گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران... فرقی نمی کند، زلال که باشی، آسمان در توست و خداوند عشق را آفرید تا شکرگزار باشیم.

*****

از میان کسانی که برای دعا به تپه ها می روند فقط کسانی که با خود چتری دارند به کار خود ایمان دارند...

*****

من حتی اگر در پوست گردو اسیر و محدود باشم باز می توانم خود را پادشاه فضای بیکران بدانم. «شکسپیر»

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت 9:24 |

 

به کعبه گفتم تو از خاکي منم خاک

چرا بايد به دور تو بگردم

ندا آمد تو با پا آمدي بايد بگردي

برو با دل بيا تا من بگردم

 عشقم، روحم، قلبم، زندگيم، همه کسم، همه ي وجودم زائر خانه ي خدا بود و چند روزه که من رو تنها گذاشته و رفته پيش خدا. کسي که کولم مي کرد تا پاهام روي خاک نباشه، الان چند روزه که رفته زير همون خاک. باورم نميشه که ديگه نمي بينمش. ديگه کسي نيست که ديوانه وار عاشقش باشم. کسي که عشق ورزيدن و دوست داشتن رو از او ياد گرفتم ديگه نيست. يه فرشته بود از آسمون خدا روي زمين خود خدا. چقدر سخته که آدم عزيزترين کسش رو از دست بده. تا لحظه ي آخر خدا، حسين، مهدي، کربلا و کعبه روي لباش جاري بود. نميدونم چطور بايد تحمل کنم رفتنش رو. مامانم ميگه تو به جاي او برو زيارت خانه ي خدا ولي چطور برم. اون پاک بود و بي گناه ولي من غرق در  گناه.

خدايا! مواظبش باش. خيلي غريب بود. غريب زندگي کرد و غريب مرد. توي اين خاک هم غريبه. به دست تو مي سپارمش.

خدايا! به من صبر بده.

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 11:57 |

سخت است که عاشق باشي و نتواني بگويي

دردناک است که کسي را دوست داشته باشي و نتواني ابراز کني

اينکه لحظه ها را گريه کني و او تو را نبيند

اينکه نداني آيا ثانيه اي از ذهن او گذشته اي يا نه؟

سخت است که دلت براي کسي بتپد

دستانت يخ ببندد با شنيدن نامش

ولي افسوس که نداني احساس او را

سخت است شبها به ياد او بخوابي تا شايد رويش را در خواب ببيني

سخت است که روزها را به اميد ديدنش شروع کني

سخت است که فکر کني شايد روزي بفهمي او دلش با ديگري بوده

کاش آدمها حرف دلشان در چشمانشان هويدا مي شد...

-----------------------------------------------------

(چند سطر بالا از زبان يکي از دوستانم بود که در ادامة درد دلهاش نوشتم. ولي بعضي از دوستان برداشت ديگري از آن کردند.)

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 13:4 |
در نهان به آناني دل ميبنديم که دوستمان ندارند و در آشکار از آناني که دوستمان دارند غافليم شايد اين است دليل تنهايي ما...
+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه دهم تیر 1388 و ساعت 13:11 |

 

 

دگر خالي ز احساسم

خروسم کبک مي خواند

غمين ديوانه ام آري

سرودم سبک مي خواند

زمينم مانده است بي جان

اميدم بذر مي کارد

چو رود تشنه مي مانم

سرابم برف مي بارد

وجودم مرده است اما

غرورم اسب مي راند

چموش و سرکش و تنها

خيالم سبز مي ماند

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه یکم بهمن 1387 و ساعت 12:19 |
 

 

امروز امتحان سختی دارم.

 

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه بیست و هشتم دی 1387 و ساعت 10:56 |

 

اين روزها آدمها عوض شده اند. آدمها چه بد شده اند. اين روزها چه راحت شده دزيدن عروسکي کوکي از دست دخترکي خرد، چه آسان مي شکند شيشة دلي مجروح به تلنگر نگاهي بي احساس و چه آسان پيرمردي در گوشة خيابان مي ميرد بي آنکه کسي برايش قطره اي اشک بريزد.

اين روزها خنده ها خنده نيست و گريه ها نيز ديگر رنگ گريه ندارند. يکي از فرط خوشحالي مي گريد و آن يکي بر غصه هايش مي خندد. ديگر کسي سبزي بهار را نخواهد فهميد، اما بارش باران پاييزي به دردها و دلتنگيها رنگ تازه اي خواهد بخشيد.

 اعتماد جايز نيست. فرياد بايد کرد از اين همه رفيق نامحرم که حريم دلت را به بهاي ناچيزي خواهند فروخت...

اشکها را دستي نخواهد پاک کرد و هيچ دردي را مرهمي نخواهد بود. خاک را خاک نيز نخواهد پاک کرد از لوث اين همه ابليس که باکرگي دختر زمان را خواهند دريد.

دلگيرم از اين روزها ...

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت 10:50 |
 

چشمهايمان ابري ست

در نهايت احساس

چشمهايمان بي ريا، بي نياز، باراني ست

 

دستهايمان خالي ست

خالي از نوازش دستي

در هواي سرد بهمن ماه

 

آن نگاه دزدانه

آن نوازش بي اجر

آن همه ناز و آن همه آواز

در سکوت لحظه ها جاري ست

 

فارغ از همه هياهوها

قلبمان پر از مهر است

پر ز رازهاي ناگفته

پر ز اندوه و پر ز شادمانيهاست

 

زندگي نيايش گلهاست

زندگي قنوت برگها در ميان باد و بورانهاست

زندگي يک بغل گل ياس است

زندگي لحظه لحظه بودنهاست

لحظه ها مملو از حضور آدمهاست

 

آي آدمها که مي دانيد

شب دراز است و آسمان ابري

آي آدمها که مي بينيد

کودکي زير برف سنگين شهر

در کنار پياده رو مرده

مي شود شما آيا

لحظه اي آدمي برفي

در سکوت شب باشيد؟

تا که شايد از سرما

لحظه اي سخت تر بياساييد؟

 

زندگي بس زياد باراني ست

آسمان بس زياد باراني ست

چشمها نيز بسيار باراني ست

دستها اما

خالي از هر چه مثل باران است.

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت 12:2 |

 

سطرهاي زير رو سال 75 يا 76 نوشتم، خودم يادم رفته بود، خواهرم حفظش کرده بود، ازش گرفتم و اينجا درج کردم. هر چند چنگي به دل نمي زنه ولي خب يادي از روزهاي گذشته ست.

 

اگر دنياي ما دنياي بي خويشي ست

اگر دنياي ما زندان بي مهري ست

                                    وليکن آسمان با ماست

اگر ما را در اين دنيا کسي نيست

اگر ما را کسي فريادرس نيست

                                    وليکن آسمان با ماست

اگر چشمان ما بي اشک ماندند

اگر چشمي براي ما نمي گريد

                                    وليکن آسمان با ماست

يکي را مي شناسم من در اين دنيا

که هر لحظه براي ما

بر اين نامردميها که به ما رفته

براي زخمهاي چشمهامان اشک مي بارد

من و تو گرچه تنهاييم

گرچه دنيا بهر ما جايي ندارد

وليکن آسمان با ماست

 

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت 9:52 |
 

الآن آسمون بارونیه. جای همه خالی.

وای اگه بدونید که چه کیفی داره.

یه بارون پاییزیه توپ. صدای شرشرش بد جوری وسوسه کننده شده. ضرب آهنگ تندش آدم رو می بره تا بینهایت.  

کاش وقت داشتم و میرفتم زیر بارون قدم میزدم. ولی حیف که سر کار هستم و نمیتونم برم.  

امیدوارم تا چند روز ادامه داشته باشه.

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه یازدهم آذر 1387 و ساعت 9:55 |
 

هدف زندگي فقط بودن نيست، بلکه به بودن است.     " سقراط"

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در سه شنبه پنجم آذر 1387 و ساعت 12:40 |

 

 همه عمر صبر کردم که رسد زتو نشاني

          دل و دين و عقل دادم که رسم به تو زماني

                             همه آرزويم قلبم که بگيرم از تو جامي

                                    تو ولي زدي شکستي دل و جام ناگهاني

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 و ساعت 9:47 |

دل من گرفته زين همه ديوار

زين همه شبهاي بي فانوس

دلم تنگ است زين همه بيداد

 

براي شاپرک دلتنگ و غمگينم

براي قاصدگ دلتنگ دلتنگم

براي تو دلم بي تاب بي تاب است

 

نمي فهمي نگاهم را

نميداني که دل در دام تو دارم

 

برايم دان نمي ريزي،

مبادا بر سر راه تو بنشينم

 

تو تنهايي، منم تنها

تو بي مهتاب، من بي تو

تو نوري، من چراغ راه خود گم کرده ام اين بار

تو از من دور،

من هر دم به سوی تو دوان آيم

سرابي تو، شايد آب

ولي من بي تو مي ميرم

به تو محتاج محتاجم

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 و ساعت 11:43 |

چند قدم مانده به پايان سفر

سفري تا ته دفتر سياه عمرم

گامهايم ز سفر واماندند

 

آنطرفتر، آنجا

پشت يک پنجره از جنس غبار

شايد هم از جنس حباب

مي نشينم که تماشا کنم از دور تو را

 

و تو آرام آرام

بر لب حوضچه اي مملو از ميخک و ياس

دست بر آب روان مي کوبي

 

مانده ام که برايت بسرايم شعري

شعري از جنس بلور

واژه هايش همه نور

بند بند غزلم همه از عمق وجود

تار و پودش همه عشق است و سرور

 

من برايت غزلي خواهم ساخت

مطلعش همه از جنس نياز

که تو را مي خواند

 

من تورا خواهم ديد آنسوي شيشة باران خورده

پشت آن پنجرة رو به حياط

که مدام

رو به ديوار دل من باز است

 

قاصدي مي آيد

که بگويد با من، سخن رفتن و تنها ماندن

قاصدک مي آيد

که نباشم تنها

ليک من مي دانم

قاصدک قاصد تنهايي هاست

 

و من آرام آرام

مي روم تا به پايان برسم
+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:2 |
 

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم،

      وقتي که ديگر رفت من به انتظارآمدنش نشستم،

         وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست داشته باشد من او را دوست داشتم،

               وقتي که او تمام کرد من شروع کردم ،

                      وقتي او تمام شد من آغاز شدم

                             و چه سخت است تنها متولد شدن!

                                مثل تنها زندگي کردن است.

                                         مثل تنها مردن است.

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:7 |
 

دلم از دست آدمهای اين شهر گرفته, هر چند نمی شود بر آنها نام آدم گذاشت که از هر حيوانی نيز پست تر عمل می کنند. کاش ميشد بال و پری داشتم برای پرواز و می رفتم به دور دستها. آنقدر مي رفتم که ديگر بالهايم مجال پريدن پيدا نمی کردند. کاش ميشد آشيان امنی پيدا می کردم. ولی افسوس پرنده بودن سخت است و بالهای خيالم را نيز تاب پريدن نيست. خسته ام از آدمهای اين روزها که همچون کرکسان به دنبال لاشه ای هستند. کی پايان عمرشان خواهد رسيد نمی دانم.

ثانيه ها با عجله به دنبال هم می دوند و من با خيالهای پريشان خودم دست و پنجه نرم می کنم. ثانيه, دقيقه, ساعت, روز, هفته, ماه, سال, ... عمر من رو به پايان است و من خسته تر از اولين ثانية آمدنم. می روم ولی نميدانم به کجا و چرا. خستگی هايم را کسی از من خواهد گرفت که نهايت آرامش من در اوست. دريای من است و خلوتگه من. و قطرة بارانی که بر من می چکد. ولي افسوس او که آرام من است نگاهم را نخواهد فهميد.

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه هشتم بهمن 1386 و ساعت 13:4 |

کاش آنقدر بزرگ بودم که دنيا را در دستانم له مي کردم، کاش آنقدر کوچک بودم که در دستان تو له ميشدم، کاش آنقدر زنده بودم تا به تو مي رسيدم، کاش اصلا به دنيا نمي آمدم تا در مسير بودنت قرار نگيرم.

زندگي مثل يک دايره است که هرچه به دور و بر خودت نگاه مي کني نمي داني کجاي آن ايستاده اي. تا چشم کار مي کند ازدحام آدمهاست و انبوه افکاري که مثل کرم تمام وجودم را مي لولد. تنهايي مثل جزام تا مغز استخوانم را از بين خواهد برد. در مسير رودخانه اي نشسته ام که نمي دانم از کجا مي آيد و به کجا مي رود. خودم را گم کرده ام. گم شده ام در لابلاي خودم. فريادم را در گلو زنداني کرده ام. جز من هيچ کس نيست ولي انگار نيستم. انگار از روي نقشة جغرافياي زندگي حذف شده ام. چه کسي وجودم را باور دارد و چه کس متوجه نبودنم خواهد شد... نمي دانم ... زمزمه هايي را مي شنوم که حضورم را به تمسخر مي گيرند. از جاي جاي لحظه عبور مي کنم ولي ردپاي ثانيه را نمي بينم.

+ نوشته شده توسط شهرزاد در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 8:50 |

امروز قدم زدم با قطره هاي باران

بر سنگفرش خيس خيابان

شمردم دانه هاي سنگ را

گم شدم در هياهوي شن ريزه هاي شسته در باران

حک شدم بر سينة سنگ

بر تن کوچه ها خواندم

باز باران

با ترانه

مثل روزهاي خوب کودکيهايم

صدايت مثل هر باره گم شد در ميان موجها

و تنها از تو يادگاري مانده بر داغ دلم

دلم از سنگ سخت خارا بود

نگاهت خنجري افکند بر قلب سنگينم

سنگ خارا موم شد از آتش ناز نگاهت

ولي افسوس تو نگاهت را به يکباره گرفتي

و من مثل شاه بازي شطرنج

مات نگاه مستت گشتم

و تو با کيش دلم شدي فرمانرواي مطلق قلبم
+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:30 |

دلم تنگ است

دلم تنگ است برای اين همه فريادِ در گلو مرده

دلم تنگ است برای روزهای بارانی

نگاهم مثل روز مه گرفته

بغضم در گلو چون رعد

دلم تنگ است

دلم تنگ است برای ديدن ماه

برای رقص پروانه در آتش

به دور شمع رويت

دلم تنگ است برای روزهای رفته بر باد

برای روزهای نامده

برای لحظه های با تو بودن

دلم تنگ است

بايد رفت از اينجا

دلم تنگ است برای شهرزاد قصه گو

برای هزار و يک شب با تو بودن

چه ميشد من تو را در عمق چشمم می نشاندم

و تو در نگاهم غوطه می خوردی

چه ميشد ماهی اندام تو

ميان تُنگ چشمانم پناهش بود

چه ميشد سايه های ترس را در سر نمی پنداشتم

و هر دم شاد از لبخندهايت

شاد از بوسه هايت

به راه خويش می رفتم

لب من بوسه کم دارد

چشمهايم اشک کم دارد

دلم تنگ نگاه توست

دلم سرشار عطر توست                

تو با من بر سر جنگی

و من از شرم نگاهت سخت می سوزم

تو از من دور

ولی من فقط از تو خواهم گفت با دستان باد

شايد صدايم را بشنوی از دهان باد

که هنوز هم دلم تنگ نگاهِ توست

+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 19:29 |

هر چه کني بکن ولي از بر من سفر مکن

يا که چو ميروي مرا، وقت سفر خبر نکن

روز جدايي ات مرا يک نگه تو ميکشد

وقت وداع کردنت، بر رخ من نظر مکن

ديده به در نهاده ام تا شنوم صداي تو

حلقه به در بزن مرا عاشق در به در نکن

من که ز پا نشسته ام، مرغک پر شکسته ام

زود بيا که خسته ام، زين همه خسته تر مکن

گرچه به دور زندگي، تن به قضا نهاده ام

آتشم اينقدر مزن، رنجه ام اينقدر مکن

هر چه که ناله ميکنم، گوش به من نميکني

يا که مرا ز دل ببر، يا ز برم سفر مکن

+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه نهم اسفند 1385 و ساعت 10:20 |

 

امروز چون ديروزِ من/ سرد و تهي/ تلخ و خموش/ فردا چون امروز من/ خالي، پر از تنها شدن/ در امتداد لحظه ها/ ديوارها و سنگها/ در امتداد خاطره/ بيم و اميد/ خوف و رجاء/

تنها شدم/ بي خود شدم/ رسواي بي سامان شدم/ شب بود و در ژرفاي آن/ خورشيد بر روي لبش/ مُهر خموشي زده بود/ ساعت مرا فرياد زد/ بيدار شد خواب دلم/ با لحظه ها تنها شدم/ در ثانيه رسوا شدم/ آهنگ عاشق شدنم/ صداي رعد و صاعقه/ صداي خش خشهاي برگ/ برگ از درخت خسته ميشه/ پاييز فقط بهانه است/ تو خسته از من مي شوي/ من خسته از تکرار ها/ تو خسته از صداي من/ من خسته از نگاهها/ من عاشق نگاه تو/ تو عاشق بي من شدن/ من لبريز از تو ميشوم/ تو خالي از من مي شوي/ من با تو دريا مي شوم/ تو خسته از دريا شدن/ من با تو فرهادم ولي/ شيرينِ خسرو تو شدي/ من با نگاهت زنده ام/ با جام لعل لب تو/ زهر وفا نوشيده ام/

+ نوشته شده توسط شهرزاد در یکشنبه یکم بهمن 1385 و ساعت 8:58 |

آينه هم مرا نشناخت
گويي تو بودي
که چشم در چشمم دوخته بودي
اما عجب
شگفتا که من
از خشم و نفرت
نخروشيدم
چشم هايم را
اما شناختم
شايد هم من بودم
که از پس هزار سال
از گندابه هاي دگرديسي
بيرون خزيده بودم.
در جواني
زيبايي مرا نفريفت
که در آستانه پيري
جواني ام وسوسه کند
اين تو بودي
که آغوش گرم را
مي خريدي با پشيزي
يا نيرنگي
و بر بسترت خدو مي افکندي
و بر عشق قهقهه مي زدي.
از عشق مي سوختم
وقتي بارو ها شکست
و تو با سيلاب گندابه هاي دگرديسي
دژهايم را بلعيدي
آنوقت کم کم نفرت را فراموش کردم
و بعدها عشق را نيز.
پدر را گم کردم و
مادر را نشناختم
تا اين دم که
آينه هم مرا نشناخت
و تو همة گوشه ها را
پر کردي
با نگاهي مظنون
در جستجوي عشق
تا داغ بر آن نهي
من اما مي پويم
با پاهايي لنگان
بر سنگهاي قير گون
و چسبناک
و مي جويم چشمه اي
از عشق
يا برکه اي از شبنم
تا باز يابم
آن من فراموش گشته را.


 

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه هشتم آذر 1385 و ساعت 6:54 |
میشه خیلی وقتا آروم کنار برکه ای نشست /و به ماهیهای کف برکه خیره شد /یا مثل یه گربه چنگ انداخت به ماهیها./ میشه خیلی وقتا به یه درخت تکیه داد /و آروم چشمها رو روی هم گذاشت. /میشه کنار ساحل قدم زد /و میشه گاهی وقتا تن به دریا زد. /میشه خیلی سبک توی خیال مثل پرنده تو آسمون پرواز کرد./ میشه خیلی وقتها خندید به هر چی که هست /میشه ... /اگه گریه امان بده.
+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 11:15 |
 

روزها يك به يك از پي هم مي روند و من همچنان سرگردان در جادة زندگي به دور خودم ميچرخم. نميدونم چرا هر چي ميرم به آخر نميرسم. زندگي خيلي طاقت فرسا شده. خيلي وقتا حس ميكنم بد جور گير كردم و نميتونم ادامه بدم اما يه ... يا علي ... و يه ...خدايا به اميد تو... بهم قوت ميده و به حركت ادامه ميدم. واقعا اگه تا به امروز خدا همراه من نبود من الان كجاي اين جاده پر پيچ و خم بودم به يقين همون جاي اولم داشتم در جا ميزدم. از در جا زدن متنفرم. وقتي آدم حركت نداشته باشه و نتونه جلو بره مثل آبيه كه يه جا ميمونه تبديل به مرداب ميشه. ولي من خوشم نمياد مرداب باشم. دلم ميخواد دريا باشم. بزرگ. آروم و وقتي هم كه طوفاني ميشم هيچ كس و هيچ چيز حريفم نباشه. دلم ميخواد دريا باشم چون تنها وقتي كه احساس آرامش ميكنم زمانيه كه تو ساحل قدم ميزنم. آرامش من وقتي كنار دريا راه ميرم براي همه تعجب آوره حتي براي نزديكترين كسم. دريا... واقعا زيباست و اطمينان بخش. همة آفريده هاي خدا زيبا هستن ولي دريا يه چيز ديگه ست. خدایا به خاطر آفرينش دريا ازت ممنونم چون اگه دريا نبود نميدونم چطور ميتونستم گاهي آروم بشم. دريا چه آروم باشه چه طوفاني عشق منه. خدايا دريا رو از من نگير چون براي ادامة راه به آرامش و تلاطم دريا نيازمندم...

 

راستي فردا ميخوام برم دريا. جاي همة شما رفقا خالي

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 12:9 |
 

وقتی هستی یعنی همه چیز هست. زندگی هست... عشق هست ... امید هست ... زندگی هست ... هوا هست ... درخت هست ... کوه٬ جنگل٬ دریا٬ ... همه چیز هست.

 

+ نوشته شده توسط شهرزاد در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 13:57 |

 

اينك
چو دو مينو واره
به هم ميفشارند
فرياد هاي خواستنشان را
در دورنم

اين قلب خسته
اين دو خواستن
كه باشم ، سر بلند گرفته و مغرور
یا نباشم. آنچنان که باید باشم

صحبت از سياهي شب بلند يلداست
صحبت از سپیدی صبح کوتاه بهار است
اينجا رنج به هزار معني ، هر معني ژرفايي لطيف از بودن
من به خوب و بد نمی اندیشم
من گم شدم
در شگفتي افتادن يك برگ از درخت
اینجا رنج دو دلی

اينجا انتخاب
و كدام است ، انتخاب تقدير
نرم تر از موم. گرانتر از بار آسمان
بر دوش لحظه
و كدام است؟
سوال امروزي ، كه نو نيست زياد
سوال امروز و هر روز

+ نوشته شده توسط شهرزاد در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 19:45 |

نردبان ناكسان گرديدن از ناپختگي ست

دست بر بامند و با پا نردبان را بفكنند

****

حسرت نبرم به خواب آن مرداب

كآرام درون دشت شب خفته ست

دريايم و نيست باكم از طوفان

دريا همه عمر خوابش آشفته ست

+ نوشته شده توسط شهرزاد در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384 و ساعت 10:24 |


Powered By
BLOGFA.COM